اینطور هم نیست که اگر محبوب--مرد یا زن--، چون پیشتر با کسی بوده، آن "کس" بی مایه و یا عوضی و یا چه و چه باشد. و اینطور هم نیست اگر محبوب ات رفت، و با کس دیگری بود، آن کس تجسم زشتی باشد، و یا محبوب رفته، آدمی وقیح باشد. فکر می کنم زشتی و وقاحت و بی م
در داستانهای پلیسیای که همه میشناسیم،
کمابیش همهی حدس و گمانهایِ کاراگاه/ پلیس، مُصیب است(خطایی هم باشد
سریع اصلاح میشود و هر خطایی انگار اصلاحشدنی است). آخِرِ ماجرا نیز، همیشه، خوبوخوش تمام میشود،
عامل شرّ پیدا میشود، و درد و رنجهایی که به
آبان را بسیار دوست می دارد. امّا چیزهایی هستند که همیشه هستند و وقت نمی شناسند و حتی آبان را خراش می دهند. نه فقط محبوس شدنش در اینجا، بلکه بسیار چیزهای دیگری.-- حالش که خوب نبود، نه تنش از تب و لرز می ایستاد، و نه رنجی که روانش را هی مُدام رنجه می ک
تازه مُرده بود. و حال و هوای من هنوز بد بود. خیلی بد بود.
زنجیره ی مرگ و میرهایی که یا بیماری یا اتّفاقی مسخره کسی از دوستان و رفقایم را
گرفته بود، تمام شدنی نبود انگار. سالها بد. شش هفت سال اوّل دهه ی هشتاد. بهار
شد، بهار سال بعد از مردن این یکی رفی